آنقدر خودش را مخاطب شبهه پراكني ها و در معرض پرسش هاي واهي و سفسطه هاي دروغين اين و آن قرار مي دهد تا اينكه راه را گم كند . نه اينكه تنها راه را گم كند ، نه ! هم راه را عوضي مي گيرد و هم خودش را به فراموشي مي سپارد . سوالي كه برايت سوال نيست اما آنرا مي آموزي و در تكاپوي يافتن پاسخي هستي كه چندي آرامت كند غافل از اين كه خانه از پاي بست ويران است ! نبايد قرباني سازش ها شوي ، نبايد سهل انگاري كني . نبايد فرصت باقي مانده را از دست داد كه چيزي تا فردا نمانده .
وقتي بياد درد احتضار مي افتم جان كندن برايم بيش از آنچه هست بزرگ مي شود . اما مسئله اين است : رنج حيات يا درد احتضار ؟ در ميان دو لقمه ي گلوگير و دو جام شوكران كه لاجرم بايد يكي را سر كشيد مخيّرم . هر دو برايت دشوار است ، چرا ؟ تا زماني كه در راه راست – يا همان صراط المستقيم نامبرده در مصحف شريف – مرحله پيما نشوم ، هر دو انتخاب برايم سخت و اندوه بار است . چه اينكه در روزهاي آتي به اين مهم دست يابم و خود را از ورطه ي هلاك برهانم كه جان آدمي عزيزتر است .
دوست دارم در اين ايام باقي مانده چنان باشم كه حضورم را تصديق اشاره ي " عاش سعيد " بشمار آورند و مرگم را " مات سعيد " بخوانند . آدم ع اگر برگزيده شد ، محمد ص اگر قاب قوسين را درنورديد ، علي ع اگر بر شانه هاي درخشان حضرت رسول پا نهاد و حسين شهيد اگر شمشيرهاي آخته را مشفقانه در آغوش كشيد همه از براي اين بود كه اين من نوعي كه امروز علم استكبار برافراشته ام و دعوي خدايي دارم به راه هدي رهنمون شوم و از تبصره ي توبه ي نصوح حظّي برده باشم . والسلام
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 15:21  توسط مصطفی
|
درباره ي چيستي " شجره ي منهيّه " حرف ها زده اند . شريعتي در « جهان بيني و ايدئولوژي » ، مطهري در « انسان و ايمان » ، امام راحل در كتاب « سرالصلوة » .
دكتر شريعتي مي گويد : ميوه ي ممنوعه همان آگاهي است و اگر آدم به آن درخت نزديك نمي شد خليفه ي خدا نبود . ما نيز به ميزاني كه به آن درخت نزديك شويم استعداد عصيان مي يابيم و از درون عصيان ، آگاهي بوجود مي آيد .
برداشت شريعتي تا حد زيادي برگرفته از آموزه هاي تورات عهدعتيق است ، و ظاهرا آقاي مكارم در همان زمان اين نكته را به ايشان متذكر مي شوند . اما شريعتي مي گويد : اگر ما تفسير صافي را نگاه كنيم درباره ي درخت ممنوعه مي نويسد : العلم ، النور ، المحبه ، الولايه . انسان به ميزاني كه به آگاهي برسد محيط بهشتي برايش زميني مي شود يعني انسان از جنت هبوط نمي كند بلكه جنت از چشم انسان هبوط مي كند . (جهان بيني و ايدئولوژي/صفحه 272 تا 274 )
شهيد مطهري مي گويد : سنت به ما آموخته است شجره ي ممنوعه همان طمع ، حرص و يا چيزي از اين دست بوده و شيطان وسوسه گر همواره بر ضد عقل و مطابق هواي نفس حيواني وسوسه مي كند ... آري ، براي ما كه چنين آموخته ايم آنچه در « سفرتكوين » مي بينيم سخت شگفت آور است .
پس با اين وجود شهيد مطهري ، هم سخن دكترشريعتي و هم فصل « سفرتكوين » كتاب مقدس را بي اساس مي داند و بنظر ايشان ميوه ي ممنوعه همان حرص ، طمع و خلاصه چيز بدي است . (انسان و ايمان/صفحه 20 و 21)
امام خميني مي گويد : حضرت آدم در حال جذبه و در بهشت لقاء بود . و بر اين اساس توجهي به شجره ي طبيعت نمي كرد . از يك سو خداوند اراده نمود تا رحمتش را در عالم دنيا بگستراند و از سويي ديگر اگر آدم در اين حال باقي بود از سبيل سير كمال كه در قوس صعودي نقش مي بندد خارج و از آدميت ساقط مي شد . پس خداوند نفس اماره را از درون و شيطان را از بيرون بر او مسلط كرد تا آدم را از محو به صحو بكشانند و از بهشت لقا و جذبه ي الهي خارج نمايند . اينطور بود كه آدم به شجره ي ممنوعه كه مبدا بسط كمالات و منشا گشايش ابواب فيوضات است نزديك شد . (سرالصلوة /صفحه46 و 47)
از سخن امام راحل چند نكته استنباط مي شود : 1) ميوه ي ممنوعه بهانه اي بود براي هبوط آدم از مرحله ي قرب قبل از تنزل و حالت جذبه ي الهيه كه دو نتيجه در پي داشت : وسعت يافتن دامنه ي رحمت پروردگار در نشئه ي دنيا و ابقاي آدميت آدم . 2) خداوند در اصل مي خواست با منع كردن آدم از نزديكي به آن درخت وي را به تناول از آن ترغيب نمايد . چنانكه در حديث آمده : الانسان حريص بما مُنع ، يعني انسان به چيزي كه از آن منع شود حريص است . 3) آدم در ازاي از دست دادن جذبه ي الهي به تعليم اسماء و صفات توفيق يافت كه برايش بسيار با ارزش بود .
شريعتي مي گويد ميوه ي ممنوعه چيز خوبي است اما سخن وي التقاطي است از تورات عهدعتيق . شهيد مطهري ميوه ي ممنوعه را تعبير مي كند به حرص ، طمع يا چيز بدي كه خداوند استعمال آن را براي انسان حرام كرده . و حضرت امام اين ميوه را مبدا بسط كمالات و منشا گشايش ابواب فيض مي داند . بنظر من كلام امام خميني هم عقلي است و هم قرآني . هم جامع است هم مانع . و بر اين اساس من نظريه ي ايشان را مي پسندم و مي پذيرم . والسلام
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 14:24  توسط مصطفی
|
جعبه ي جادو كنايه ي لطيفي است از توانايي هاي بالقوه ي تلوزيون . البته امروز ديگر از آن جعبه ي حجيم و ثقيل خبري نيست و گيرنده هاي قديمي جاي خود را به انواع LCD، LED و 3D ها داده اند . اما كاركرد همان كاركرد و ميزان گيرايي و مخاطب پذيري با همان شدت و حدّت قبل همچنان پابرجاست .
مشكل اصلي ما اينجاست كه رسانه را ديني كرده ايم . رسانه نبايد ديني باشد بلكه دين بايد رسانه اي شود . علم نبايد رنگ و بوي اسلامي به خود بپذيرد ، اين اسلام است كه بايد در چارچوب قواعد و ضوابط علوم رسمي هم حضور پيدا كند . از كلمه ي " هم " استفاده كردم چون منطق اسلام يا قرآن كريم منطق فرا منطقي است ، بهمين دليل نمي شود درياي بي كران اسلام را يكجا در كوزه ي علوم نظري گنجاند . گر بريزي بحر را در كوزه اي ...
اين شب ها دوباره شاهد بازپخش سريال تكراري " فمينيسم چادري و سكولاريسم ريش دار " از تلوزيون هستيم . باز هم سكولاريسم ريش دار و باز هم خوانش مقاله اي از نعمت الله سعيدي . اين آقاي سعيدي بمناسبت پخش سريال " فاصله ها " يادداشتي را با عنوان " فتواهاي فرويد " در يكي از نشريات به چاپ رسانده كه اگر ده بار هم بخواني باز هم كم است . اين كه دين كجاي زندگي حاج محسن ها نقش ايفا مي كند ، اينكه پيام و محتواي ديني را چگونه در سريال ها مي گنجانيم و مطالبي از اين دست ، شالوده ي تفكر جناب سعيدي در فتواهاي فرويد است . والسلام لاهله
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 10:38  توسط مصطفی
|
كوتاه مي نويسم چون عجله دارم . عجله براي كار دنيا ؟ نه ، عجله براي امر حيات . حياتي كه چون جان شيرين در آغوشش مي كشم . پيش تر روايتي را خواندم كه به مضاقم خيلي خوش آمد . مضمونش اين بود كه پروردگار عالم ، هسته ي مركزي كره ي زمين را آفريد ، آن مخلوق به خود غره شد و گفت : كيست برتر از من ؟ خداوند تبارك و تعالي خاك را بر آن گسترده داشت . خاك هم به خويشتن باليد و همان سخن نخست را تكرار كرد : كيست والاتر از من ؟ خداوند جل و اعلي كوه را آفريد و چونان ميخي بر گستره ي پهنه ي خاكي اسقرار داد اما او نيز تكبر ورزيد . خلاصه آنقدر آفريد ، آفريد ، آفريد تا اينكه انسان خلق شد . آدميزاد گفت : آيا خداوند خلقتي برتر از من هم دارد ؟ خداوند مرگ را چسباند بيخ ريش بني بشر و گفت : آري ، اين بر تو قوام دارد . مرگ كه پيش خودش فكر كرد سلسله جنبان چرخه ي آفرينش و حسن ختام مطلع هستي است گفت : كسي بر من توان غلبه ندارد و با اين حساب از همه نيرومندترم . اينجا بود كه خداوند فرمود : به عزتم سوگند تو را نيز مرگي هست و به يد قدرت خود در روز قيامت تو را مي ميرانم . و با اين وجود مرگ هم روزي مي ميرد .
يك ميني مال عرفاني ( برگرفته از محتواي كتاب سرالصلوه امام خميني ) : راست است كه مي گويند " دنيا يه روزه " . در نزد اهل عرفان ، فاصله ی زمانی روز ازل تا ابد يك شبانه روز بيش نيست : شب قدر و روز قيامت . شب قدر مكتوم و رازآلود است چنانچه مي فرمايد : و ما ادراك ما ليله القدر ؟ و روز قيامت روز ظهور و بروز است ، چنانچه آمده است : يوم تبلي السرائر . و به تعبيري اسرار و رموز شب قدر در روز قيامت آشكار خواهد شد . همين
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 16:50  توسط مصطفی
|
جهاد فريضه اي است كه با آيه ي " انما ينهاكم الله " ابلاغ مي شود . تاريخ گواهي مي دهد در طول همه ي اين سالها كه گذشت ، انصار و صحابه ي انبياي الهي از انجام اين وظيفه يعني جهاد طفره مي رفتند . ترس براي خانه و خانواده ، سختي هاي راه و دوري از يار و ديار ، امكان مصدوميت و مجروحيت و حتي كشته شدن از جمله عواملي بود كه مسلمانان را هنگام شنيدن فرمان جهاد به وحشت مي انداخت . اين روزها شرايط دست به دست هم داده تا حركت معكوسي در ميدان جهاد پيش آيد . در گذشته جهاد اكبر يعني همان مبارزه با اميال و شهوات در حد جلوگيري از افراط و تفريط و اطلاق مطلق ، به هزار و يك دليل آسان تر از عصر حاضر صورت مي پذيرفت و در مقابل ، جهاد اصغر همت بلندتر و عزم راسخ تري را براي احياي فريضه مي طلبيد كه البته در حال حاضر ديگر از آن همه دشواري ها و نامرادي ها چندان خبري نيست و به تبع آن حساسيت هاي حاصل نيز در حد چشم گيري كاهش يافته .
اگر لشكري قصد حمله به مملكتي را نمايد راه مقابله چيست ؟ عقل سليم به روشني درخواهد يافت كه دو راه براي رويارويي با مسئله مفروض است . يك اينكه سپاهي متقن و مدون گردآورده شود و با وحدت رويه و پايبندي به اصول مشترك به مقابله برخيزند . راه دوم اين است كه همان تعداد نفر ، هريك جداگانه و با برنامه اي منحصر بفرد و نه منحصر به جمع بپاخيزد و در برابر لشكر ظلم قد علم كند . پر واضح است فرضيه ي اول بهتر جواب مي دهد و در آيات و روايات نيز متواتر به ضرورت و اهميت جماعت و دوري از فرقه گرايي اشاره ي صريح شده . اگر به تاريخ جنگ هاي صدراسلام نگاهي داشته باشيم به اين نكته پي خواهيم برد كه همواره جمعيت سپاه اسلام كمتر از لشكر دشمن بوده و اين خود از مزاياي جهاد اجتماعي به شمار مي رود يعني هر رزمنده توان رويارويي با چند مرد جنگي را مي يابد . اما در جهاد فردي عكس اين قضيه صادق است . يعني سپاهي كه از نظر عده چندين برابر لشكر دشمن وسعت داشته باشد نمي تواند ميدان نبرد را پيروزمندانه ترك نمايد و ناچارا تن به شكست خواهد داد زيرا هر كس آلت حرب و تكنيك جنگي متفاوتي در قياس با ديگر كسان دارد و اين يعني فرقت .
در نبرد فرهنگي ما با غير از ما نيز همين قاعده پابرجاست . يعني تمام تلاش ها و مجاهدت هايي كه در راستاي احياي برخي ارزش ها و اطفاي بعضي ديگر از جريانات صورت مي پذيرد جنبه ي فردي و شخصي دارد . من اينجا براي خودم مي نويسم و كسي ديگر در جايي ديگر براي خودش ، در حالي كه هيچ پيوند و جريان پذيري مشتركي در فعاليت من و آن كس ديگر مشاهده نمي شود جز يگانگي در پرداخت موضوع و اتحاد در پردازش مضامين . اين جاست كه بايد رهبر و راهنمايي مسئوليت هدايت و جهت بخشي اين لشكر شكست خورده را بر عهده گيرد كه در غير اينصورت به سرنوشتي دچار خوايم شد كه آن سرش ناپيداست .
بطور اجمالي مراحل انجام يك فرآيند فرهنگی منظم و موفق را مي توان در مدل ترسيمي زير گنجاند : نيازسنجي ، ائتلاف ، شناخت (استعداديابي ، رزومه نويسي ، بررسي فرد به فرد و آناليز شخصيت ) ، تخليه ي اطلاعاتي و رواني در قالب كرسي هاي آزادانديشي جهت دار ، احياي ارزشهاي نزديك ( ديني و سنتي ) ، عزت بخشي ( خودباوري ) و تحليل خودباختگي ، آموزش ، احياي ارزشهاي دور ، حركت بسمت توليد محتوا ،سرمايه گذاري ، استنتاج ، گسترش شبكه و ... . و نكته ي آخر اين كه در حين اجراي برنامه بايد روي متغيرهاي مستقل كه همان گروه مورد آزمايش مي باشد مطالعه از دور صورت پذيرد و نتايج اين مطالعات در قالب تشكيل بانك اطلاعاتي اعضا ارائه شود . ( مدل ترسيمي بالا ساخته و پرداخته ي نویسنده است )
چه در زمينه ي فرهنگ و چه در زمينه هاي ديگر كاري موفق خواهد بود كه به شكل سيستمي و در قالب عدد و رقم انجام شود . اگر فعاليت فرهنگي بعنوان يك سيستم و نظام مورد مطالعه قرارگيرد و درون دادها و برون دادهاي آن بطور مداوم گزارش شود هم مي توان از آن نمودار آماري تهيه كرد و هم از اتلاف خزاين بيت المال جلوگيري مي شود . مطمئن باشيد هرگز از درهم آشفتگي و لاابالي گري حاصلي بدست نخواهد امد چنانچه بدست نيامده . مگر بي اندازه سمينار و همايش در طول اين سالها برگزار نشد ، مگر n تا جشنواره و فستيوال و مسابقه برپا نمي شود ، مگر هزينه هاي هنگفتي براي خريد و توزيع محصولات و اقلام فرهنگي خرج نشد ، پس كو نتيجه ؟ بدتر شد كه بهتر نشد !
نكته ي آخري كه بايد به آن اشاره كنم مسئله ي حضور موثر است . زماني حضورما در جامعه مثمر به ثمر خواهد بود كه مثبت و سازنده باشد . يعني اگر به مرحله اي از رشد و بالندگي رسيده باشيم كه بتوانيم در جامعه منشا اثر بوده و تاثيرگذار واقع شويم حضورمان در كنج زاويه و عزلت عين نامردي و مصداق روشن خودپرستي است . اما اگر اين احساس كنيم كه هرلحظه ممكن است تحت الحنك اين و آن شويم و بيشتر تاثيرپذير باشيم تا تاثيرگذار ، همان بهتر كه در خلوتي دنياگريزانه روزگار بگذرانيم . يادمان باشد پيامبراكرم ص تا اربعين زندگاني خويش حضوري كم رنگ در جامعه داشت و مونس روزها و شب هاي غار حرا بود تا اينكه به نقطه ي كمال رسيد و بر قله ي رسالت پاگذاشت . اين جا بود كه خداوند متعال ايشان را به حركت بسوي جامعه و حضور پررنگ و پويا در ميان مردم ترغيب كرد . من آن چه شرط بلاغ است با تو مي گويم / تو خود حديث مفصل بخوان ...
مطالب مرتبط :کارفرهنگی ذکر است
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 13:37  توسط مصطفی
|